گاهی وقتها واژه کم میآوری… دلت میخواهد چیزی را توضیح بدهی ، طوری بشکافیاش که بشود عمیق آن پریشانیها، دلهرهها، فکرها و حس ها را در لحظهای دریافت… دلت میخواهد دنبال همه کلماتی که فرار میکنند بدوی و دانهدانه رامشان کنی تا کنار هم بنشینند و بوم حرفهایت را رنگ کنند….
اما هیچ راهی پیدا نمیکنی! درمانده و عاجز گوشهای مینشینی و میگذاری دلت تا میتواند خودش را به در و دیوار بکوبد …
خیلی حرفها را نمیشود هیچ وقت گفت… خیلی حرفها برای نگفته شدن هستند… برای اینکه دلت یاد بگیرد جایی برای حرفهای “هرگز” پیدا کند!

