علیها من رو به بازی “بزرگ ترین ترس زندگی ” دعوت کرده و فکر کنم خیلی وقته که از این دعوت می گذره.
دوست گرامی، خیلی ممنون از دعوتتون و شرمنده اگر دیر دارم توی بازی شرکت می کنم.
فکر کنم یک توضیحی باید بدم: من بازی های وبلاگی رو خیلی دوست دارم و کلا همیشه هم استقبال می کنم، اما سوال این بازی برای من کمی سخت بود. مسلما چیزهایی هست که من هم ازشون می ترسم و دقیقا هم می دونم چه چیزهایی هستن. اما چیزی که موجب شده پاسخ به این سوال برای من سخت بشه، این بود که نمی فهمیدم چه چیزی توی این وقایع منو می ترسونه؛ یعنی چرا این مسئله می شه بزرگترین ترس زندگی ام.
تا اینکه پست “آقای بامدادی” رو خوندم و همه چیز برام روشن شد.
بزرگترین ترس زندگی من، چیزیه خیلی شبیه به ترس “بامداد”.
-
ریشه همه ترسهام دقیقا همینه. من از “از دست دادن عزیزانم” خیلی میترسم… مسلما همه از اینکه کسی که دوستش دارن و خیلی براشون عزیزه رو از دست بدن، خیلی خیلی خیلی ناراحت میشن، اما ترس از این اتفاق، برای من ریشه در همون پشیمونی داره…. یعنی از این می ترسم که کسی که خیلی دوستش دارم رو از دست بدم و حسرت بخورم که چرا از لحظه های با هم بودنمون به بهترین شکل استفاده نکردم، دلش رو شکوندم (خدایی نکرده)، آزارش دادم یا اینکه اونقدر که نیاز داشت بهش محبت و توجه نکردم، حال اونکه می تونستم این کار رو انجام بدم و خوشحالش کنم و خودم هم بیشتر و عمیق تر لذت ببرم. من واقعا باور دارم که همه آدمها، هر چند سالشون که باشه، تشنه محبت و توجه هستن.
-
من از از دست دادن اعتقاداتم (هرچیز و هر شکلی که هست) می ترسم، می ترسم به یکباره از دستشون بدم و زمانی بفهمم اشتباه کردم که جایی برای جبران نباشه….
-
برای من خیلی خیلی ترسناک تر و تلخ تره که وقتی راهم رو عوض کردم، بفهمم راهی که داشتم توش قدم برمیداشتم درست بوده و اگر همون راه رو (با همه سختی ها و مسائل خاص خودش) ادامه داده بودم، به جای لبه پرتگاه، الان به مقصد رسیده بودم و داشتم با خوشحالی ، خستگی سفر رو در می کردم. در حالی که الان در میانه سقوط آزادم …. (اون هم برای آدم انعطاف پذیری مثل من که همیشه آمادس که در صورت لزوم، راهش رو تغییر بده )
مثل وقتی که آدم از امتحان می آد بیرون و می فهمه سوال رو داشته درست حل می کرده و یه هو، در اثر امداد های غیبی اطرافیان یا تکون خوردن مغزش، کل راه حل رو خط زده و از یک راه حل دیگه استفاده کرده و اون راه هم کاملا غلط بوده و به نتیجه غلطی هم رسیده!!!
-
از اینکه دل کسی رو بشکنم به “شدت” می ترسم…..
-
از از دست دادن دوستیهایی که برام خیلی ارزشمند هستن می ترسم، میترسم که اون آدمها رو از دست بدم و دیگه راهی برای برگشت و جبران وجود نداشته باشه…
در یک کلام ، از رسیدن به آخر خط با یک کوله بار پر از حسرت و ای کاش و آه خیلی خیلی می ترسم….
من هم از “هزاران نقطه” ، “مهدی ابراهیمی”، “اقلیما” و “اسکیس” دعوت می کنم.
پ.ن: می دونم که آقای بامدادی از “هزاران نقطه” دعوت کردن، اما من هم می خوام دعوتشون کنم !!






