بزرگترین ترس مداد رنگی

26 11 2008

36763_7693

علیها من رو به بازی “بزرگ ترین ترس زندگی ” دعوت کرده و فکر کنم خیلی وقته که از این دعوت می گذره.

دوست گرامی، خیلی ممنون از دعوتتون و شرمنده اگر دیر دارم توی بازی شرکت می کنم.

فکر کنم یک توضیحی باید بدم: من بازی های وبلاگی رو خیلی دوست دارم و کلا همیشه هم استقبال می کنم، اما سوال این بازی برای من کمی سخت بود. مسلما چیزهایی هست که من هم ازشون می ترسم و دقیقا هم می دونم چه چیزهایی هستن. اما چیزی که موجب شده پاسخ به این سوال برای من سخت بشه، این بود که نمی فهمیدم چه چیزی توی این وقایع منو می ترسونه؛ یعنی چرا این مسئله می شه بزرگترین ترس زندگی ام.

تا اینکه پست “آقای بامدادی” رو خوندم و همه چیز برام روشن شد.

بزرگترین ترس زندگی من، چیزیه خیلی شبیه به ترس “بامداد”.

  • ریشه همه ترسهام دقیقا همینه. من از “از دست دادن عزیزانم” خیلی میترسم… مسلما همه از اینکه کسی که دوستش دارن و خیلی براشون عزیزه رو از دست بدن، خیلی خیلی خیلی ناراحت میشن، اما ترس از این اتفاق، برای من ریشه در همون پشیمونی داره…. یعنی از این می ترسم که کسی که خیلی دوستش دارم رو از دست بدم و حسرت بخورم که چرا از لحظه های با هم بودنمون به بهترین شکل استفاده نکردم، دلش رو شکوندم (خدایی نکرده)، آزارش دادم یا اینکه اونقدر که نیاز داشت بهش محبت و توجه نکردم، حال اونکه می تونستم این کار رو انجام بدم و خوشحالش کنم و خودم هم بیشتر و عمیق تر لذت ببرم. من واقعا باور دارم که همه آدمها، هر چند سالشون که باشه، تشنه محبت و توجه هستن.

 

  • من از از دست دادن اعتقاداتم (هرچیز و هر شکلی که هست) می ترسم، می ترسم به یکباره از دستشون بدم و زمانی بفهمم اشتباه کردم که جایی برای جبران نباشه….

 

  •  برای من خیلی خیلی ترسناک تر و تلخ تره که وقتی راهم رو عوض کردم، بفهمم  راهی که داشتم توش قدم برمیداشتم درست بوده و اگر همون راه رو (با همه سختی ها و مسائل خاص خودش) ادامه داده بودم، به جای لبه پرتگاه، الان به مقصد رسیده بودم و داشتم با خوشحالی ، خستگی سفر رو در می کردم. در حالی که الان در میانه سقوط آزادم …. (اون هم برای آدم انعطاف پذیری مثل من که همیشه آمادس که در صورت لزوم، راهش رو تغییر بده )

مثل وقتی که آدم از امتحان می آد بیرون و می فهمه سوال رو داشته درست حل می کرده و یه هو، در اثر امداد های غیبی اطرافیان یا تکون خوردن مغزش، کل راه حل رو خط زده و از یک راه حل دیگه استفاده کرده و اون راه هم کاملا غلط بوده و به نتیجه غلطی هم رسیده!!!

 

 

 

 

�سرت

حسرت

 

 

 

  • از اینکه دل کسی رو بشکنم به “شدت” می ترسم…..
  • از از دست دادن دوستیهایی که برام خیلی ارزشمند هستن می ترسم، میترسم که اون آدمها رو از دست بدم و دیگه راهی برای برگشت و جبران وجود نداشته باشه…

در یک کلام ، از رسیدن به آخر خط با یک کوله بار پر از حسرت و ای کاش و آه خیلی خیلی می ترسم….

 

من هم از “هزاران نقطه” ، “مهدی ابراهیمی”، “اقلیما” و “اسکیس” دعوت می کنم.

پ.ن: می دونم که آقای بامدادی از “هزاران نقطه” دعوت کردن، اما من هم می خوام دعوتشون کنم !!





صدای فکرهای من

14 11 2008

42-19499792

حدود دو هفته پیش خیلی به هم ریخته بودم، هیچ اتفاق خاصی در زندگیم نیفتاده بود؛ هیچ مشکل خاصی هم نداشتم، اما حالم اصلا خوب نبود. بی خود و بی جهت دلشوره داشتم، عصبی شده بودم و بی حوصله! هیچ کس از من توقع نداشت که بدخلقی کنم، برای همه عجیب و ناشناخته شده بودم، هم توی خانه و هم دانشکده. آنقدر وضع به هم ریخته بود که هرکس مرا می دید فوری می فهمید که خودم نیستم!! شاید برای اینکه همیشه لبخند می زدم و مهربان بودم و تندی کردن راه نداشت در رفتارم… اما به یکباره انگار همه چیز تغییر کرده بود.

هرچه کنکاش می کردم در روزمرگی هایم دلیلی نمی یافتم برای این همه آشفتگی و کج خلقی، حتی خواب شبانه ام هم به هم ریخته بود. تنها چیزی که به ذهنم می رسید این بود که فشار درس و پروژه ها و کار و در نتیجه دور شدنم از نقاشی و مطالعه و صحبت با دوستان و گپ زدنهای خانوادگی بتواند توجیهی برای این بهم ریختگی ها باشد. اما منطقی نبود. من درشرایطی به مراتب سخت تر از اینها هم قرار گرفته بودم و کار کرده بودم و جان سالم به در بودم!!! حالا چه شده بود که داشتم رسما از پا در می آمدم؟؟؟؟

هیچ جوابی نبود و حقیقتش فرصتی هم برای فکر کردن وجود نداشت

 

از امیر آباد تا انقلاب

از امیر آباد تا انقلاب

تا اینکه پیاده روی های روزانه ام را شروع کردم.

سعی می کردم هر روز زمانی را به خودم اختصاص دهم، تنها برای خودم. بعد از کلاس، راه می افتادم و فاصله دانشکده تا انقلاب را با قدمهایی آرام طی میکردم و به صدای فکر خودم گوش می سپردم.

تازه فهمیدم این مدت چه ظلمی کرده بودم در حق خودم، شاید 1 ماه می شد که “فکر” نکرده بودم!! یعنی نتوانسته بودم به صدای این فکرها در آرامش گوش دهم. آنقدر شلوغ شده بود روز و شبم و آنقدر درگیر هزار و یک کار مختلف شده بودم که خودم را فراموش کرده بودم. آنوقت این فکرها شبانه هجوم می آوردند و نمی گذاشتند بخوابم، تمرکزم را می گرفتند و آنقدر هم آشفته و درهم می آمدند و می رفتند که نمی فهمیدم چه هستند و چه می خواهند!!

سعی کردم گوش بسپارم به همه صداها، به درگیریهای دلم با عقلم، به ایده ها و برنامه ها و آرزوهایش، به تحلیل هایی که از اتفاقات مختلف می کرد، حتی به یاد آوری خاطراتی قدیمی و تلخ. اجازه دادم اشکهایم جاری شوند گاه به گاه، خنده هایم رها شوند. دلگیری ها و آشفتگی ها رابا هر قدم حل و فصل می کردم!

چند روز اول خیلی سخت بود، هزار چیز مختلف همزمان هجوم می آوردند به ذهنم، مثل بمبارانی از شهاب سنگ که بریزد بر سطح سیارکی. حوصله هیچ چیز نداشتم، منی که حتی عاشق بوی کتاب هستم، دلم نمیخواست چیزی بخرم، توی هیچ کتاب فروشی ای پا نمی گذاشتم . حتی کتابسرای نیک که همیشه عادت داشتم حدالقل نیم ساعتی میان قفسه های مختلفش بچرخم و با فروشنده اش در مورد کتابهای جدید گپی بزنیم. حوصله آنجا را هم نداشتم!! راه می رفتم، بی هیچ هدفی، قدمها مرا می کشاندند، ساعتها بی وقفه راه می رفتم…

بعد کم کم، فکر ها منظم شدند، آرامشی نسبی حاکم شد بر زندگیم، انگار رنگ تازه ای زده باشم بر بوم این لحظه ها، بوی رنگ تازه می پیچید، صدای کشیده شدن قلم موی فکر های نو، صدای تراشیده شدن مداد رنگی های قدیمی و زبری آشنا و دوست داشتنی بوم…

حالا خیلی خوبم، افکارم دوباره منظم شده و برنامه ام افتاده روی روال، گرچه هنوز تلنگری کوچک در خود فرو می بردم، اما به همان نسبت – شاید هم بیشتر- شادابی رنگها و عکسها و خنده ها سرحالم می آورد. دوباره شروع کرده ام به ترجمه و کتاب خواندن و حتی درس خواندن و لذت بردن از لحظه ها!

خلاصه اینکه توصیه مداد رنگیانه این پست میشود این : در سخت ترین شرایط هم برای خودتان وقت بگذارید. شده از فرصت نهار و خوابتان بزنید، اما برای فکر کردن، به خودتان فرصتی بدهید. به صدای فکرهایتان گوش بدهید و بگذارید آزاد شوند. این کار به افزایش بازده کاری و درسی تان کمک چشمگیری می کند! خلاصه اینکه این بلایی که من سر خودم آوردم، شما سر خودتان نیاورید !!!

پ.ن: در این میان، توصیه های یک دوست خیلی خوب هم کمک بسیار بزرگی بود. نه تنها توصیه ها، بلکه همان دقایق اندکی که به درد دل می گذشت. درک مشترکی که داشتیم از شرایط هم، کمکم می کرد که آرامتر شوم. یک تشکر بزرگ بدهکارم به او و لطف و بزرگواریش.

 

 

 

 





بیخیالی

7 11 2008
بیخیالی

بیخیالی

خوب است گاهی آدم بیخیالی پیشه کند، یعنی اهمیت ندهد به اتفاقات اطرافش، آدمهای اطرافش یا حتی برخوردهایشان.

زندگی کند برای خودش، نفس بکشد، قهوه اش را بخورد، نرم نرمک طرحی بزند، بلند بلند شعر بخواند و غرق شود در لحظه های رنگی خودش!

 دوستانی هم پیدا می شوند که درکت کنند، دوستانی که به جای اینکه توقع داشته باشند همیشه درکشان کنی، بتوانند لحظه ای خودشان را جای تو بگذارند و بفهمند چه می گویی!! آنوقت سهیم می شوی شادی و رنگارنگی روزگارت را با آنها!

و در این میان دیگر چه اهمیتی دارند آن عده ای که نمی فهمند چه میگویی؟؟ گیریم حالا کلی هم محبت خرجشان کرده باشی، اگر می خواهی بیشتر از اینها له نشوی، لطفا بیخیالشان شو!!

همین!