حرفهای جمع شده توی حلق

29 10 2008

 

پر شده ام از حرفهای نزده… اینقدر دلم می خواهد بنویسم که حد ندارد، اما نمی شود، یا نمی رسم، یا قابل گفتن نیست، یا اینقدر نمی گویمش که می بینم خیلی های دیگر آمده اند و درباره اش حرف زده اند و دیگر حسش نمی آید بنویسم.

دوستان فرندفیدی، دورادور می دانند که روزهای تلخی را گذراندم در این چند هفته اخیر و الان، یک هفته ای است که سعی کرده ام دوباره شاد و رنگی باشم و بیخیال درد های گزنده ای شوم که مثل ماری از زخم کهنه دلم بیرون می جهند و زهر نیششان را هی می پاشند روی لحظه هایم.

پست هزاران نقطه ، دقیقا داغ دلم را تازه کرد… نگاهی به تقویمم انداختم و متن های فراوانی که آن روزهای اوج بحران، دقیقا در همین باب نوشته بودم و شکایت کرده بودم از رفتارهای آدمهایی که نمی گذارند خودت باشی و صادقانه محبت کنی….

آدمهایی پیدا می شوند که به خودشان اجازه می دهند توی زندگی همه دخالت کنند و برای همه نسخه بپیچند و در روابط همه آدمها خودشان را داخل کنند، صرفا با این توجیه احمقانه که “فلانی دوست من هم هست”

آدمهای حسودی پیدا می شوند که برای کوبیدن تو، از هیچ اقدامی فرو گذار نمی کنند، حتی اگر به قیمت آبروی خیلی ها تمام شود! بعد هم که به مقاصدشان رسیدند، خیلی شیک و تمیز، پا پس می کشند و می روند در دنیای قدیم خودشان سوت می زنند و توی دلشان قند آب می شود که به زعم خودشان له کرده اند تو را!!

و آدمهایی که چشمهایشان را درست باز نمی کنند تا حقیقت را ببینند….

از این نوع دردها که بگذریم، روزمرگی هایم هم چندان تعریفی نیست…

روزها می روم دانشگاه و با کوله باری از خبرهای وحشتناک بر میگردم خانه! از پیش بینی های خیلی تاریکی که برای همین چند ماه آینده می شود… از قحطی و تورم و اتفاقاتی که خواهد افتاد حالا که قیمت نفت، بر خلاف خوش بینی (یا به عبارت بهتر حماقت) رئیس جمهور، نه تنها از بشکه ای 100 دلار کمتر شد، که به حدود 60 دلار رسید …. حساب ذخیره هم که همه دیگر وضعش را می دانید، 25 میلیارد دلار تهش باقی مانده که با این اوضاع بحرانی، به هیچ جایمان نمی رسد… تورم رکودی، کسری شدید بودجه، به دنبالش محدودیت شدید واردات و  احتمالا تنها راه چاره که چاپ پول است توسط بانک مرکزی که آنهم به تورم شدید تری منجر می شود و ….. آن فرصت طلایی ای که به راحتی از دستش دادیم… تمام شد آن خوابهای شیرین وفور نعمت و ثروت…

دلم می خواست همه چاه های نفت ایران را می بستم… نابودمان کرد این نفت لعنتی، این نفرین منابع….

هی خواسته ام بیایم و تحلیل هایی که خوانده ام، شنیده ام، و گاها تحلیل های خودم را اینجا بنویسم، اما نشده، الان هم فقط چون در آستانه خفه شدن بودم این کلمات سرازیر شده اند.

این ترم TA دو تا از استاد ها شده ام و در کنار این ها هم پروژه های درسهایم ، کمرشکن شده و هجم کارم هم به علت از دست دادن بخش قابل توجهی دیتا در اثر مشکلات سخت افزاری سرور اصلی (در امریکا) و عملیات بازیابی این دیتا ها، به شدت بالاست …

اما از اینکه سرم شلوغ است خوشحالم، شاید نیاز داشتم به این اوضاع. دیگر زمان چندانی نمی ماند برای فکر و خیال!

 





کشف می شویم!!

6 10 2008

امروز خیلی اتفاقی رفتم یه سری به برد آموزش زدم و دیدم که اسمم رو زدن روی برد که برم پیش استاد راهنمامون.

خوب، در این مواقع هزار و یک جور فکر مختلف به ذهن آدم می آد، تا با این فکرای مختلف کلنجار برم، رسیده بودم جلوی در اتاق استاد.

جلوی در اتاق استاد مزبور:

سلام استاد، آموزش گفتن که امری با من داشتید

سلام دختر ما، بیا بشین اینجا بابا ببینم

به طرف صندلی ای که استاد تعارف کرده رفته و اونجا نشستم! این استاد عزیز ، با اینکه قدش هم خیلی بلند است، همیشه خدا پشت کوهی از کتاب و جزوه و مقاله گم است، و باید به زور روزنه ای پیدا کنی تا شمایل استاد از پشتش نمایان شود!!!

صدا از پشت کتابها گفت:

خوب دخترم، اوضا خوبه بابا؟؟؟ (این مقدمه چینی همچین هم عادی به نظر نمی رسد ها!!! آدم را 4 طبقه کشیدی که اوضاعم را چک کنی؟؟)

بله استاد، شکر خدا خوبه.

دستهای چروک خورده از میان روزنه پیدا می شود، دارد میان این انبوه، دنبال چیزی می گردد، اصولا هم با سه چهار حرکت، شی مزبور یافته می شود! این بار هم مستثنا نبود.

یه دفترچه پاسخ های امتحانی رو کشید بیرون و گذاشت جلوی من. در کمال تعجب دیدم که پاسخنامه خودم است، مربوط به امتحان یکی از دروس خیلی سخت تخصصی ام که اتفاقا نمره خوبی هم گرفته بودم!

دفترچه رو باز کرد و انگشت کشیده اش رو گذاشت روی سوالی که دورش یه دایراه قرمز بزرگ کشیده شده بود.

: ببینم، این چه راه حلیه که تو رفتی دختر؟؟؟؟

خوب اینکه این امتحان چه ربطی به این استاد داشت و چرا برگه من دستش بود خودش به اندازه کافی گیج کننده هست، چه برسه به اینکه توی اون گیر و دار بخوام فکر کنم که چرا سوالی رو که صورتش رو هم نداشتم از اون راه حل کرده بودم!!!

گفتم : والا استاد الان اصلا حضور ذهن ندارم که صورت سوال چی بوده!

برگه سوالات از آسمان اومد و جلوی من روی میز قرار گرفت!

همینطور که داشتم سوال رو بررسی می کردم ببینم اصلا یادم می آد موضوع چی بوده یا نه، صدای پشت کتابها با یه لحن تندی پرسید:

استادتون از این راه مسئله رو حل کرده بود؟ آقای شریفی (حل تمرین) چی؟؟ (احساس یه بچه دبستانی ای رو داشتم که به خاطر راه حلی که رفته دارن مواخذش می کنن!! عصبانی شده بودم، خواستم بگم مگه ما قراره هر راهی استاد از اون حل می کنن رو حفظ کنیم و بنویسیم؟؟؟ هزار و یه حرف تند به ذهنم هجوم آورد اما خودم رو کنترل کردم) گفتم:

حقیقتش من وقتی این مبحث تدریس می شد، سرکلاس نبودم. خودم این بخش رو از روی کتاب خوندم و جزوه حل تمرینش رو هم نداشتم. این راه حل خودم بوده، همون موقع هم سر امتحان حس کردم که خیلی راه حل درست و حسابی ای نباید باشه، اما خوب فقط همین به ذهنم رسید.(ای گل بگیرن اون اعتماد به نفس منو!!) استاد هم نگفته بودن که فقط از راه حل های خودشون استفاده کنیم که!

قهقه ای از پشت کتابها به گوش رسید!

درست و حسابی نیست چیه دختر ؟ این راه حلت معرکه است آخه!!!! الان یه دو روزیه ما سرکاریم با این  حل تو! تو انگار خیلی باهوشی، چرا تو این چهار ساله نبوغتو نشون نداده بودی ؟؟ معدلت خوبه ها، اما، با این چیزی که من دارم می بینم، خیلی بیشتر از اینا ازت انتظار می ره…. شنیدم که برای فوق هم نمی خونی…. آخه چرا ؟ چرا دل به درس نمی دی دخترم؟ مشکلی داری؟؟؟ بابا، ما به تو توی کارای تحقیقاتی نیاز داریم… ادامه خنده های بلند بلند

(احساس ویل هانتینگ نابغه بهم دست داده بود!! ، می خواستن روانشناسی ام هم بکنن!!!)

چیزی برای گفتن نداشتم… چیزهای زیادی بود که اصلا قابل طرح کردن نبود.

چرا دل به رشته ام نمی دم؟؟؟ چرا این چیزا باید دقیقا همون سالی که تصمیم گرفتم رشته ام رو تغییر بدم و دنبال علاقه ام برم مطرح بشه؟ من واقعا رشته ام رو دوست ندارم؟ توش موفق نمی شم؟؟ موفقیت چیه؟ آیا احساس رضایت هم خواهم داشت؟ یا اگه دنبال اون چیزی برم که الان حس می کنم دوستش دارم، توش موفق خواهم بود؟؟؟

بیکار بودی استاد آخه؟؟ تو می خواستی نبوغ منو کشف کنی خوب همون سال دوم این کارو می کردی ، الان چه وقتشه؟؟؟