پر شده ام از حرفهای نزده… اینقدر دلم می خواهد بنویسم که حد ندارد، اما نمی شود، یا نمی رسم، یا قابل گفتن نیست، یا اینقدر نمی گویمش که می بینم خیلی های دیگر آمده اند و درباره اش حرف زده اند و دیگر حسش نمی آید بنویسم.
دوستان فرندفیدی، دورادور می دانند که روزهای تلخی را گذراندم در این چند هفته اخیر و الان، یک هفته ای است که سعی کرده ام دوباره شاد و رنگی باشم و بیخیال درد های گزنده ای شوم که مثل ماری از زخم کهنه دلم بیرون می جهند و زهر نیششان را هی می پاشند روی لحظه هایم.
پست هزاران نقطه ، دقیقا داغ دلم را تازه کرد… نگاهی به تقویمم انداختم و متن های فراوانی که آن روزهای اوج بحران، دقیقا در همین باب نوشته بودم و شکایت کرده بودم از رفتارهای آدمهایی که نمی گذارند خودت باشی و صادقانه محبت کنی….
آدمهایی پیدا می شوند که به خودشان اجازه می دهند توی زندگی همه دخالت کنند و برای همه نسخه بپیچند و در روابط همه آدمها خودشان را داخل کنند، صرفا با این توجیه احمقانه که “فلانی دوست من هم هست”
آدمهای حسودی پیدا می شوند که برای کوبیدن تو، از هیچ اقدامی فرو گذار نمی کنند، حتی اگر به قیمت آبروی خیلی ها تمام شود! بعد هم که به مقاصدشان رسیدند، خیلی شیک و تمیز، پا پس می کشند و می روند در دنیای قدیم خودشان سوت می زنند و توی دلشان قند آب می شود که به زعم خودشان له کرده اند تو را!!
و آدمهایی که چشمهایشان را درست باز نمی کنند تا حقیقت را ببینند….
از این نوع دردها که بگذریم، روزمرگی هایم هم چندان تعریفی نیست…
روزها می روم دانشگاه و با کوله باری از خبرهای وحشتناک بر میگردم خانه! از پیش بینی های خیلی تاریکی که برای همین چند ماه آینده می شود… از قحطی و تورم و اتفاقاتی که خواهد افتاد حالا که قیمت نفت، بر خلاف خوش بینی (یا به عبارت بهتر حماقت) رئیس جمهور، نه تنها از بشکه ای 100 دلار کمتر شد، که به حدود 60 دلار رسید …. حساب ذخیره هم که همه دیگر وضعش را می دانید، 25 میلیارد دلار تهش باقی مانده که با این اوضاع بحرانی، به هیچ جایمان نمی رسد… تورم رکودی، کسری شدید بودجه، به دنبالش محدودیت شدید واردات و احتمالا تنها راه چاره که چاپ پول است توسط بانک مرکزی که آنهم به تورم شدید تری منجر می شود و ….. آن فرصت طلایی ای که به راحتی از دستش دادیم… تمام شد آن خوابهای شیرین وفور نعمت و ثروت…
دلم می خواست همه چاه های نفت ایران را می بستم… نابودمان کرد این نفت لعنتی، این نفرین منابع….
هی خواسته ام بیایم و تحلیل هایی که خوانده ام، شنیده ام، و گاها تحلیل های خودم را اینجا بنویسم، اما نشده، الان هم فقط چون در آستانه خفه شدن بودم این کلمات سرازیر شده اند.
این ترم TA دو تا از استاد ها شده ام و در کنار این ها هم پروژه های درسهایم ، کمرشکن شده و هجم کارم هم به علت از دست دادن بخش قابل توجهی دیتا در اثر مشکلات سخت افزاری سرور اصلی (در امریکا) و عملیات بازیابی این دیتا ها، به شدت بالاست …
اما از اینکه سرم شلوغ است خوشحالم، شاید نیاز داشتم به این اوضاع. دیگر زمان چندانی نمی ماند برای فکر و خیال!

