اندر حکایات رشته و دانشگاه

21 09 2008

واقعیت ها

واقعیت ها

 

 

 

 

 

خوب بالاخره این جنجال های نتایج کنکور* و قبولی های نهایی رشته شهرها هم تموم شد.

دیگه چیزی به شروع ترم جدید دانشگاه ها نمونده. (خیلی ها هم که یک هفته ای میشه شروع کردن) همین چند روز پیش توی اخبار یه مصاحبه ای با سال اولی ها کرده بودن، برام جالب بود و یه جورایی می شه گفت آه از نهادم براومد…

وقتی برمی گردم به چهار سال پیش و اون اوضاع و انتخاب رشته، کلی به خودم لعنت میفرستم. البته اگه بخوام درست و حسابی لعنت بفرستم باید برگردم به حدود 8 سال پیش و اشتباه اون زمانم در انتخاب رشته ریاضی…

قضیه خشت اول و ایناس واقعا!!

خوب  رفتنم به رشته ریاضی دلایل خیلی بی ربطی هم نداشت.، استعداد ریاضی داشتم، دیوانه فیزیک بودم (این دیوانگی شامل خوندن کتابهای فیزیک اوهانیان و مباحث کوانتوم در سال دوم دبیرستان هم می شه!!) و خوب مدرسه و علاقه خانواده (که هرگز علنا بیان نشد) و نگاه جامعه و اووووهههه کلی بحث ساختارشناسانه!! دیگه در این اشتباه دخیل بودن.

اما همیشه دلم می سوزه که چرا هیچ کس اون موقع حتی ازم نخواست بیشتر فکر کنم. یعنی به صورت دیفالت و بدون هیچ گونه درنگی ریاضی انتخاب شد. نمی فهمم چرا با وجود اینکه اون دوران اوج شکوفایی من در زمینه ادبیات و هنر بود و من کلاسهای دکتر امین پور رو به صورت افتخاری شرکت می کردم، داستان ها و نوشته هام توی مجله هایی مثل سروش نوجوان چاپ می شد، خبرنگاری افتخاری اش بودم و نقاشی ام تو مسابقه گفتگوی تمدنها برنده شد و  …. کلی از این چیزا؛ به ذهن احدی نرسید که شاید من تو رشته انسانی یا هنر بتونم خیلی موفقتر باشم! یعنی اصلا این احتمالات مطرح هم نشد….

یادمه سال سوم دبیرستان یه بار تصمیم گرفتم که کنکور هنر بدم ولی خوب، فقط در حد همین حرف موند.

نمی دونم، شاید اون موقع خودم هم توی یه فضای توهمی الکی زندگی می کردم. از این حرفا که الان هم همه می زنن و عقیدشونه که این چیزا تحصیلات آکادمیک خاصی نمی خواد و میشه با کلاسهای آزاد هم به مهارت رسید (که واقعا شاید بشه به مهارت تکنیکی رسید اما، هرگز اون نگرشی رو که رشته دانشگاهی به آدم می ده، ایجاد نخواهد کرد)

اینطوریا شد که کنکور ریاضی دادم و اومدم دانشگاه تهران و هرگز هم فرصت نشد که به صورت جدی و حرفه ای ، نقاشی و گرافیک رو دنبال کنم. (ادبیات و شعر هم که تقریبا خشکید!) تنها کاری که تونستم بکنم این بود که از وقت درس های رشته خودم بزنم و تاریخ هنر بخونم ، طراحی کنم  ویه کم نرم افزار های گرافیکی رو یادبگیرم. اون هم به بهای شب بیداریهای فراوون و بال بال زدن شبهای امتحان…

سال اول و دوم برام تقریبا مساوی حسرت خوردن هر روزه و احساس خفگی بود… سر در دانشگاه تهران که بارها توی رویاهام تصورش کرده بودم، برام حقیقتا بی رنگ شده بود. نه اینکه از رشتم بدم بیاد ها، اما خوب، اون احساس علاقه ای که باید رو هم نسبت بهش نداشتم. تا حدی که هر وقت هم می رفتم انقلاب گردی یا شهر کتاب، باید منو به زور از کتابای هنر و ادبیات جدا می کردن.

 سال سوم یه کم بهتر بود، کنار اومده بودم و واحدهای ترم 5 ام هم جوری بودن که مجبور بودم یکسره درس بخونم . معدل 18.22 هم خیلی بهم مزه کرد!هر جوری بود اون یک سال هم تموم شد و تابستون اومد و اونم تموم شد!!

هنوز دوترم دیگه مونده تا این 4 سال تموم بشه. علیرقم توصیه های استاد هام و خانواده (اینبار شدیدا علنی) مبنی بر ادامه همین رشته ، اینبار با جدیت تصمیم گرفتم که دنبال علاقه ام برم!! هر چه بادا باد! بیخیال هرچی رشته تو بورس و بازار کار و پوله!! بهتر از اینه که 40 سال بعد، اگر زنده بودم، برگردم و باز بیشتر حسرت بخورم که چرا دنبال اونچه واقعا قلبم براش می تپیده نرفتم!

****

 

*الان می شه یه پست سیاسی نوشت با موضوع این قضیه ی سهمیه بندی جنسیتی و حقوق زن و… بعد به طبع مجبورمیشیم یه گریزی هم بزنیم به این لایحه ی ضد خانواده(که البته گفتن که اصلاح شده، تا حالا ببینیم چشمشو بخاطر ابرو کور نکرده باشن) و…اما چون راقم این سطور بدون فحش دادن نمی تونه سیاسی حرف بزنه و این وبلاگ هم هنوز مخاطبای واقعی شو پیدا نکرده و افراد زیر 16 سال ممکنه بخاطر این حرفا بذارن برن و ما اصلا نمی خایم این جوری بشه، بجای سیاست می ریم تو یه موضوعی که این عزیزان هم بتونن استفاده کنن و تجربیات ما بشه چراغ راه اونا در آینده!!!!!!!!!!!!!!!!( خود تحویل گیریو داشتین!!) {فکر کنم واضحه که این قسمت شوخی بوده دیگه؟؟}

****

نتیجه گیری و توصیه مداد رنگیانه: خیلی مهمه که آدم در اون حوزه ای فعالیت کنه که علاقه و استعدادش در اون بخش بیشتره. همینه که از یک آدم یک نویسنده، شاعر، نقاش، فیزیکدان، معمار و … معروف و ماهر و استادکار می سازه و از دیگری یک آدم معمولی.

(از منبر پایین می آییم!!)

 

پنجاه تومنی عزیز!!

پنجاه تومنی عزیز!!

 





لذت خواندن

16 09 2008

 

لذت خواندن

لذت خواندن

 

خوب، متاسفانه تابستون هم داره تموم میشه و مداد رنگی دوباره باید برگرده سر درس و دانشگاه!

خرداد ماه تو اوج امتحانهام، گاهی شبا از فکر کارایی که تابستون می خواستم انجام بدم خوابم نمی برد.

از فکر یه عالمه کتاب و نقاشی و فیلم و این همه وقت آزادی که قرار بود داشته باشم… (چقدرم که وقت آزاد داشتم….)

البته این تابستون تا تونستم کتاب خوندم!

برای کتاب خوندن رسم و رسوم خاص خودم رو دارم. دوست ندارم کتاب رو یک شبه تموم کنم و بذارم کنار. این کار برام مثل تند تند غذا خوردن می مونه . آدم نمی فهمه چی میخوره، فقط یه هو می فهمه سیر شده.

کتاب هم وقتی تند تند خونده بشه، انگار فقط یه ماجراست که می خوای ببینی تهش چی میشه. مثل اینکه فیلم رو روی دور تندش بزنی تا بفهمی آخر سر طرف میمیره یا نه!!!

اما من دوست دارم مزه کتاب بیاد زید دندونام. دوست دارم با کتاب چند روزی زندگی کنم، با اتفاق هاش، آدمهاش.

برای همین همیشه دوست دارم کتاب خوندنم چند روزی طول بکشه. لذت اینکه تو فضای اون کتاب خوابم ببره و بعد هم توی یه حس کرختی و گنگی از خواب بیدار بشم ، لذت فکر کردن با صدای شخصیتهای کتاب ، توی روزگار اونا قدم زدن، تصمیماتشون رو تجزیه تحلیل کردن و خلاصه این حال و هواهایی که برای چند روز توش غلط می خورم، همش نتیجه این کش اومدن پروسه خوندنه!

 

هنوز یه چند تایی کتاب نیمه تمام ، در دست تمام شدن و خوانده نشده مونده.

هم نام، پدر آن دیگری، مهمان سرای دو دنیا، رزیتا خاتون، انجیل های من، دختر پرتقالی و چند تا کتاب دیگه در همین دسته ها قرار می گیرن.

امیدوارم بتونم تو این دو هفته باقی مانده، حدالقل 3- 4 تاشو تموم کنم.

 

پ.ن: اصلا خیال ندارم که 2 مهر برم دانشگاه! یه سال چهارمی متعهد، هرگز چنین حرکتی انجام نمیده !!! D: 

  

تابستان تمام شد...

تابستان تمام شد...

 
 

 





بازی اسکیس

12 09 2008

 خوب بالاخره به هر جون کندنی بود من این عکس ها رو از موبایلم ریختم رو لپ تاپ! بلوتوثش کماکان خرابه….

بازی دوست گرامی اسکیس از این قراره که باید از میز کامپیوترمون، در کمال جوانمردی و بدون هیچ تغییری عکس بگیریم.

این هم میز من! (یکی از شلوغ ترین حالتها)

 

 

میز کامپیوتر مداد رنگی

میز کامپیوتر مداد رنگی

 
زاویه بالا (عکاس بسیار غیر �رفه ای!!!)

زاویه بالا (عکاس بسیار غیر حرفه ای!!!)





سگ جون یا ذکر مصائب شکم (1)

3 09 2008

اگه یه پاستا خور قهار باشین که راه به راه به هر بهانه ای قرار می ذاره “خانه ی کوچک” که بره پاستای مرغ و قارچ 5 هزارتومنی بخوره، که در نتیجه آخر ماه حتی لنگ کرایه تاکسی باشه(2)، اون وقت تو یه وبلاگ آدرس یه پاستا فروشیه ارزونو ببینه، چی کار می کنین…….معلومه دیگه می پرین پای تلفن، چون پاستا رو که نمی شه تنهایی خورد…

من و پاستِل هم در راستای عمل به تو صیه ی توکای مقدس(3) و یک خدمت اساسی به شکم و جیب (!)ساعت یک بعد از ظهر دم در 50 تومنی(4) قرار گذاشتیم

ساعت یک بعد از ظهر :

سر قرار(5)

البته کمی به صورت جنازه، چون هر دوتامون از صبح کله ی سحر، ساعت 6، سر کار بودیم، یکی منتها الیه غرب شهر یکی منتها الیه شرق شهر

ساعت یک و نیم:

زیر پل نزدیک چهار راه کالج، در حال گشتن به حالت امیدوار…

حالا مگه این کافه چارمیز پیدا می شد (6)

ساعت 2 و ربع:

رو به روی کوچه آرژانتین (7)

ساعت 2 و ربع و چند ثانیه:

 

 

چارمیز

چارمیز

 

رو به روی یه مغازه ی خیلییییییییی کوچیییییییییییک

در حال نگاه کردن به تابلوی اون ور شیشه که روش نوشته “کافه چارمیز” و ایضا در حال نگاه کردن به قفل گنده ی روی در. به حالت نا امید.

یکمی بعد ….

به حالت گور بابای پول

در راه خانه ی کوچک به امید خلاصی از قار و قور شکم و ایضا در حال شمردن محتویات کیف پول

ساعت سه:

رو به روی خانه کوچک به صورت از حال رفته

ساعت سه و چند ثانیه:

خانه کوچک

 

به حالت گریان، در حال قورت دادن پیشخدمتی که تو چشمای ما زل زده و میگه ” تعطیله!!”

پاستل: خوب… حالا کجا یه چیزی بخوریم؟؟…

مداد رنگی: تو این ساعت هیچ انتخاب دیگه ای نمی مونده جز پاساژ احسان و فست فود طبقه بالاش.

ساعت سه و نیم:

فست فود احسان

در حالی که از لجمون و برای فرو کش کردن از حال رفتگی و دپرشن چندین مدل غذا سفارش دادیم (از جمله یه چیپس و پنیر مخصوص برای شادی روح توکای مقدس)

ساعت چهار:

در حالی که نصف غذاهایی که سفارش داده بودیم مونده….

مدادرنگی: نظرت در مورد یه قهوه چیه؟

پاستل:اممممممم……..خوبه… اینجا قهوه داره؟

مدادرنگی: اینجا نه….( با یکم احتیاط)… کافی شاپ موزه ی هنرهای معاصر(8)…

پاستل: اَاَاَاَ…..

ساعت چهار و ربع:

مداد رنگی و پاستل در حال پرسه زدن در راهروهای پیچ پیچ نمایشگاه و حرف زدن! همون نمایشگاهی که تو پستهای قبل تعریفشو کرده بودم.

ساعت پنج و ربع:

موزه هنرها

موزه هنرها

توی کافی شاپ…با قهوه و کیک شکلات….

مدادرنگی:نظرت راجع به…..

پاستل: …جون هر کی که دوست داری….

مدادرنگی: (خیلی سریع و تند) یه پیاده روی کوچولو تو پارک لاله ….

ساعت پنج وچهل و پنج:

بله!! چنین شد که ساعتی هم با پررویی تمام در پارک لاله راه رفتیم و بستنی خوردیم (ای کارد بخوره…) و عکس گرفتیم و حرف زدیم و خندیدیم بدون اینکه اصلا به ناله های پاهای گراممون گوش کنیم که داشتن احتمالا از وسط نصف میشدن.

.

.

.

ساعت هشت شب:

خونه!!

خونه!!

 

توی تختم دراز به دراز افتادم! خواب داره چشمام رو در می آره! خیلی خوش گذشت، اما آخرش هم نشد پاستای رضوانه رو بخوریم!!!

راه طی شده:

از اون ور شهر به خیابون انقلاب به چهار راه کالج به فاطمی غربی به کارگر شمالی به بلوار کشاورز به خونه(بازم اون ور شهر) (9)

نتیجه گیری مداد رنگیانه: قبل از عمل به توصیه های توکا و دوستان، محل عملیات رو با بچه محل های اونجا چک کنید. این جور حال گرفتگی ها به سختی درمان پذیره!!

نتیجه گیری پاستلانه: درسته که خانه ی کوچک یکم گرونه ولی وقتی می ری مطمئنی که اونجا هست…

***********************************************************************************

1)با توجه به اومدن ماه رمضان بد نیست یه پست در مورد خوراکی بریم!

2)فقط که پاستا نمی خورین که،نوشابه می خورین، سالاد می خورین، ماست می خورین، بعضی وقتا سیب زمینی سرخ کرده می خورین، 10% سرویس می خو… ببخشید میدین،که بالای 14-13 هزارتومن میشه!

3)ایشون در یک پستی یه کافه توی خیابون حافظ، رو به روی دانشگاه امیر کبیر یشنهاد دادن که به گفتشون خیلی ارزونو خیلی خوبو از این حرفا بود

4)50 تومنی که معرف حضور هست، همون سر در معروف دانشگاه تهران

5)اگه فکر می کنین با دو تا نابغه طرفین که برای رفتن به خیابون حافظ، انقلاب قرار می ذارن، باید بگم که هستین، چون بعد از این همه سال به این نتیجه رسیدیم که برای رفتن به جاهای ناشناخته ی جدید یه جایی قرار بذاریم که حداقل اگه جای کذایی رو پیدا نکردیم خودمونو پیدا کنیم!

6)توی یه وبلاگ دیگه خونده بودم که ” چارمیز” یه جاییه که به اصطلاح “آف پله” و از سمت دانشگاه دید نداره. یه وبلاگ دیگه هم گفته بود که تقاطع خیابان آرژانتین (من مونده بودم که آرژانتین آخه چه ربطی داره به کالج!!) هیچ مغازه ای هم اون دور و ورا رضوانه و کافه اش رو نمیشناخت.

7)رجوع شود به (6)، یکی نیست به این گاگولا فرق بین کوچه و خیابونو بگه که ما موقه ی آدرس پرسیدن ضایع نشیم!!

8)نزدیک بلوار کشاورز سر 16 آذر، قابل توجه که فست فود پاساژ احسان(که هیچ وقت اسمش رو یاد نگرفتم) روبه روی دانشکده ی فنی و بالای خیابون کارگره

9)به خاطر اخلاق گند این دوستم پاستل نصف بیشتر راهی که با هم بودیم پیاده طی شد، می خواین یه بار دیگه راه طی شده رو ببینین تا بدونین وجه تسمیه ی این پست چیه!

پ.ن: نقاشی ها کار پاستله!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 





جوابیه!!

3 09 2008

خوب من تمام سعی ام را کردم تا در کمال آرامش، با عزیزانی که بنده را مورد لطف و مرحمت خویش قرار داده و در باب پست “کلماتی که تصویر شدند” با واژگان بسیار دلنشین و زیبای خود، مداد رنگی را مورد عتاب و خطاب قرار داده اند برخورد کنم.

اما با ادامه یافتن افاضات دوستان، بهتر دیدم که نظراتم را همینجا و به صورت شفاف بیان کنم

اول بهتر است برای دوستان دیگرم توضیح دهم که حدود چند ده کامنت خصوصی ( و واقعا از حیث ادبیات به کار رفته، غیر قابل انتشار) از دوست یا دوستانی (“ای پی” ها و زمان ثبت کامنتها نشانگر از یکتا بودن نویسنده حدالقل 15 کامنت دارد) دریافت کرده ام که در آن مداد رنگی را با کلماتی مثل : “امل، بی سواد، متحجر، عقب مانده، کسی که نمی داند هنر با چه “ه” ای مینویسند ، بیییییییییییییییییییپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ و غیره ” مخاطب ساخته و فرموده اند که من عجب آدم بییییییییپپپپپپپپپپپپپپپ هستم که گفته ام این نمایشگاه را دوست داشته ام و کارهایش به دلم نشسته!!!

اولا من بسیار از این دوست با فرهنگ و گرامیم ممنونم که اینچنین هنردوستانه برخورد نموده اند!

نکته خیلی جالب این است که من اصلا فکر نمی کنم مداد رنگی و نوشته هایش، در دنیای وبلاگ نویسی جایی داشته باشد و به قول معروف “عددی” باشد که یک اظهار نظرش این همه بازخورد ایجاد کند! چه بسا اگر قرار بود جناب “کمانگیر” مداد رنگی را در منطقه بندی های وبلاگ نویسان قرار دهد، جایی حوالی حلبی آبادها قرار می داد.

من آن پست را نوشتم چون از دیدن برخی از کارهای این نمایشگاه بسیار لذت بردم! همین!!

من در آن پست از دیدگاه یک مخاطب عامی برخورد کردم. فکر می کنم هرکدام از ما حق داریم در مواجهه با اثر هنری، دوستش داشته باشیم یا نداشته باشیم ، جدا از آنکه این اثر چقدر معروف است یا خالقش کیست یا حتی هدفش چه بوده!!

مثلا اعتراف میکنم که به نمایشگاه خانم ایران درودی رفتم و روی هم رفته کارها به دلم ننشست. اما اصلا منکر این نمی شوم که خانم درودی هنرمند مطرح و صاحب سبک و نظری هستند و کارهایشان در محافل بین المللی جایگاه ویژه ای دارد و … . من به عنوان یک مخاطب، حس بصری خوبی از دیدن کارهایشان پیدا نکردم و لذا دوستشان نداشتم ولی به هیچ صورت در جایگاهی نیستم که بخواهم در مورد کار ایشان حتی نظر بدهم. بزرگی خانم درودی هم با دوست داشتن یا نداشتن من کاسته نمی شود!

دوست  گرامیم جناب اسکیس  هم به نکته ای در کامنتشان (که اتفاقا کامنتی انتقادی و در عین حال بسیار محترمانه بود) اشاره کردند که خدمت خودشان هم عرض کردم؛ تا حد زیادی موافق نظراتشان هستم. نکته ای که ایشان مطرح کردند “هنر در خدمت هنر” بود و من هم کاملا موافقم که طرح چنین موضوعاتی برای مسابقه، کاملا در تضاد با اصل مطرح شده توسط ایشان است و از این دیدگاه شاید توصیه من به هنر دوستان برای بازدید از این نمایشگاه نوعی خیانت به هنر محسوب شود! (امیدوارم نشود!!)

قبول دارم که این چیزها می تواند به روح هنر ضربه بزند، یعنی حتی اگر هنرمندی، خارج از چهارچوب این نمایشگاه و مسابقات، برای تایپو گرافی اش چنین اسمی را انتخاب کند، قرار دادن کار او کنار کارهایی که صرفا با هدف نمایشگاه و گاها مقام و شهرت و پول و … طراحی شده اند، بکارت ، تازگی و روح خالص هنر او را خدشه خواهد نمود. و این بلایی است که بر سر ادبیات و خصوصا شعر ما هم آمده …. (ولی با این همه خوب بعضی کارها خیلی قشنگ بود!!! :D )

بر خلاف دوست هنرمندم جناب اسکیس، انگار مشکل اصلی شما فقط با این مسئله است که چرا بنده از نمایشگاهی که موضوعش اسماء الهی بوده خوشم آمده و در موردش یک پست نوشته ام. پرسیده اید که چقدر گرفته ام که این نمایشگاه را تبلیغ کنم!!!!!؟؟؟؟؟؟ فکر می کنم مسئولان ما با همه مشکلات عقلی ای که گاها در تصمیم گیریهایشان به چشم می خورد، آنقدر عقل و فهم و شعور دارند که برای تبلیغ چنین چیزهایی به یک وبلاگر درجه هزارم، پول ندهند!!! فرموده اید که من آنقدر امل هستم که اگر هر چیزی با این موضوع باشد (از تکرار عین جملاتتان معذورم) باز هم زبان به تمجید خواهم گشود و بدون هیچ دانش و سواد هنری ای ، به به و چه چه خواهم کرد…

اولا من نمی دانم شما از کجا پی برده اید که من سوادی در زمینه هنر ندارم؟ (ادعای سوادمندی! خاصی ندارم فقط سوال کردم!!) شما که حتی اسم بنده، سن و تحصیلات و رشته من را نمی دانید، چگونه من را اینچنین ریز به قضاوت نشسته اید؟ ثانیا من ادعای هنرمندی ندارم اما ادعای هنر دوستی چرا! به شدت!!

اگر درد شما این است که چرا من از یک موضوع مذهبی خوشم آمده، خوب خوشم آمده و این چرا ندارد!! خیالتان را راحت کنم، من به خدا معتقدم و به خیلی چیزهای دیگر هم! و این اعتقادات را هم از سر جوب (به تعبیر شما) نیاورده ام و مطمئن باشید در این زمینه کاملا با فرد اشتباهی طرف هستید. من برای آنچه امروز به آن معتقدم، سالها مطالعه و تفکر داشته ام!! ازطرفی آدمی هم نیستم که یک کیلو ریش بگذارم ، تسبیح 100 کیلویی دستم بگیرم و راه بیفتم توی خیابان مردم را ارشاد کنم!

این برخورد های شما، من را یاد برخی از کامنترهای (که کلمه مخاطب در شان آنها نیست!!) جناب نیک آهنگ کوثر انداخت. برای این آدمها اینکه نیک آهنگ از روزه و حجاب و امام زمان هم میان پست هایش حرف بزند، غیر قابل قبول است. آنها نمی خواهند نیک آهنگ را آنگونه که هست بپذیرند. می خواهند اورا مطابق تصویر ذهنی شان از یک کاریکاتوریست حرفه ای که خارج از ایران زندگی می کند بسازند. برای آنها مهم نیست که نیک آهنگ کیست و چه چیزهایی را دوست دارد و چه چیزهایی را دوست ندارد، مهم این است که آنها می خواهند او چه باشد!! یعنی انگار وظیفه انسانی شان این است که او را از “خرافاتی” که از دیدگاه آنان وی اسیر شان شده رهایی بخشند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آنچه سعی دارم بگویم این است که ما وظیفه نداریم همدیگر را تغییر دهیم ! بهتر است سعی کنیم به عقاید هم احترام بگذاریم. و احترام هم همواره به معنای موافقت نیست و عقایدی که شبیه ما نیستند، لزوما غلط و “چرند محض” هم نیستند! فقط دیدگاه هایی هستند متفاوت با دیدگاه ما. در بسیاری از موارد، آشنا شدن با آنها می تواند زوایای تازه ای را نشانمان بدهد که گاهی نسبت به آنها کور هستیم.

پ.ن: می خواهم بدانم من متحجرم یا شما که تحمل نداری عقیده مخالف خودت را حتی در یک وبلاگ درجه N ام هم ببینی؟؟

پ.ن2: خوب بود به جای ایمیل alaki@2laki.com یک ایمیل درست و حسابی میدادی تا از همان طریق صحبت کنیم!!