خوب بالاخره این جنجال های نتایج کنکور* و قبولی های نهایی رشته شهرها هم تموم شد.
دیگه چیزی به شروع ترم جدید دانشگاه ها نمونده. (خیلی ها هم که یک هفته ای میشه شروع کردن) همین چند روز پیش توی اخبار یه مصاحبه ای با سال اولی ها کرده بودن، برام جالب بود و یه جورایی می شه گفت آه از نهادم براومد…
وقتی برمی گردم به چهار سال پیش و اون اوضاع و انتخاب رشته، کلی به خودم لعنت میفرستم. البته اگه بخوام درست و حسابی لعنت بفرستم باید برگردم به حدود 8 سال پیش و اشتباه اون زمانم در انتخاب رشته ریاضی…
قضیه خشت اول و ایناس واقعا!!
خوب رفتنم به رشته ریاضی دلایل خیلی بی ربطی هم نداشت.، استعداد ریاضی داشتم، دیوانه فیزیک بودم (این دیوانگی شامل خوندن کتابهای فیزیک اوهانیان و مباحث کوانتوم در سال دوم دبیرستان هم می شه!!) و خوب مدرسه و علاقه خانواده (که هرگز علنا بیان نشد) و نگاه جامعه و اووووهههه کلی بحث ساختارشناسانه!! دیگه در این اشتباه دخیل بودن.
اما همیشه دلم می سوزه که چرا هیچ کس اون موقع حتی ازم نخواست بیشتر فکر کنم. یعنی به صورت دیفالت و بدون هیچ گونه درنگی ریاضی انتخاب شد. نمی فهمم چرا با وجود اینکه اون دوران اوج شکوفایی من در زمینه ادبیات و هنر بود و من کلاسهای دکتر امین پور رو به صورت افتخاری شرکت می کردم، داستان ها و نوشته هام توی مجله هایی مثل سروش نوجوان چاپ می شد، خبرنگاری افتخاری اش بودم و نقاشی ام تو مسابقه گفتگوی تمدنها برنده شد و …. کلی از این چیزا؛ به ذهن احدی نرسید که شاید من تو رشته انسانی یا هنر بتونم خیلی موفقتر باشم! یعنی اصلا این احتمالات مطرح هم نشد….
یادمه سال سوم دبیرستان یه بار تصمیم گرفتم که کنکور هنر بدم ولی خوب، فقط در حد همین حرف موند.
نمی دونم، شاید اون موقع خودم هم توی یه فضای توهمی الکی زندگی می کردم. از این حرفا که الان هم همه می زنن و عقیدشونه که این چیزا تحصیلات آکادمیک خاصی نمی خواد و میشه با کلاسهای آزاد هم به مهارت رسید (که واقعا شاید بشه به مهارت تکنیکی رسید اما، هرگز اون نگرشی رو که رشته دانشگاهی به آدم می ده، ایجاد نخواهد کرد)
اینطوریا شد که کنکور ریاضی دادم و اومدم دانشگاه تهران و هرگز هم فرصت نشد که به صورت جدی و حرفه ای ، نقاشی و گرافیک رو دنبال کنم. (ادبیات و شعر هم که تقریبا خشکید!) تنها کاری که تونستم بکنم این بود که از وقت درس های رشته خودم بزنم و تاریخ هنر بخونم ، طراحی کنم ویه کم نرم افزار های گرافیکی رو یادبگیرم. اون هم به بهای شب بیداریهای فراوون و بال بال زدن شبهای امتحان…
سال اول و دوم برام تقریبا مساوی حسرت خوردن هر روزه و احساس خفگی بود… سر در دانشگاه تهران که بارها توی رویاهام تصورش کرده بودم، برام حقیقتا بی رنگ شده بود. نه اینکه از رشتم بدم بیاد ها، اما خوب، اون احساس علاقه ای که باید رو هم نسبت بهش نداشتم. تا حدی که هر وقت هم می رفتم انقلاب گردی یا شهر کتاب، باید منو به زور از کتابای هنر و ادبیات جدا می کردن.
سال سوم یه کم بهتر بود، کنار اومده بودم و واحدهای ترم 5 ام هم جوری بودن که مجبور بودم یکسره درس بخونم . معدل 18.22 هم خیلی بهم مزه کرد!هر جوری بود اون یک سال هم تموم شد و تابستون اومد و اونم تموم شد!!
هنوز دوترم دیگه مونده تا این 4 سال تموم بشه. علیرقم توصیه های استاد هام و خانواده (اینبار شدیدا علنی) مبنی بر ادامه همین رشته ، اینبار با جدیت تصمیم گرفتم که دنبال علاقه ام برم!! هر چه بادا باد! بیخیال هرچی رشته تو بورس و بازار کار و پوله!! بهتر از اینه که 40 سال بعد، اگر زنده بودم، برگردم و باز بیشتر حسرت بخورم که چرا دنبال اونچه واقعا قلبم براش می تپیده نرفتم!
****
*الان می شه یه پست سیاسی نوشت با موضوع این قضیه ی سهمیه بندی جنسیتی و حقوق زن و… بعد به طبع مجبورمیشیم یه گریزی هم بزنیم به این لایحه ی ضد خانواده(که البته گفتن که اصلاح شده، تا حالا ببینیم چشمشو بخاطر ابرو کور نکرده باشن) و…اما چون راقم این سطور بدون فحش دادن نمی تونه سیاسی حرف بزنه و این وبلاگ هم هنوز مخاطبای واقعی شو پیدا نکرده و افراد زیر 16 سال ممکنه بخاطر این حرفا بذارن برن و ما اصلا نمی خایم این جوری بشه، بجای سیاست می ریم تو یه موضوعی که این عزیزان هم بتونن استفاده کنن و تجربیات ما بشه چراغ راه اونا در آینده!!!!!!!!!!!!!!!!( خود تحویل گیریو داشتین!!) {فکر کنم واضحه که این قسمت شوخی بوده دیگه؟؟}
****
نتیجه گیری و توصیه مداد رنگیانه: خیلی مهمه که آدم در اون حوزه ای فعالیت کنه که علاقه و استعدادش در اون بخش بیشتره. همینه که از یک آدم یک نویسنده، شاعر، نقاش، فیزیکدان، معمار و … معروف و ماهر و استادکار می سازه و از دیگری یک آدم معمولی.
(از منبر پایین می آییم!!)











