درد
15 06 2009
درد
همیشه سنگین ترین ضربه ها وقتی انتظارش را نداری به تو وارد میشوند….
دوستم را همین چند لحظه پیش، برای همیشه از دست دادم…. یک لحظه کوتاه و قطع تمام علائم حیاتی… .
کمرم شکست….
اصلا نمیتونم فکرم رو جمع کنم و یه جمله درست بنویسم… فقط حس میکنم دارم فرو میریزم، خاطرات با هم بودنمون یکی یکی توی ذهنم میاد و می افته ته دلم، صدای شکستنش رو میشنوم. این خونها بی جواب نمی مونه…
دیدگاهها : 7 Comments »
برچسبها: مرگ, اشک, بهت, دوستی, درد
دستهها : این روزگار ایرانی من!, درد نگارها
حرفهایی برای نگفتن
22 02 2009گاهی وقتها واژه کم میآوری… دلت میخواهد چیزی را توضیح بدهی ، طوری بشکافیاش که بشود عمیق آن پریشانیها، دلهرهها، فکرها و حس ها را در لحظهای دریافت… دلت میخواهد دنبال همه کلماتی که فرار میکنند بدوی و دانهدانه رامشان کنی تا کنار هم بنشینند و بوم حرفهایت را رنگ کنند….
اما هیچ راهی پیدا نمیکنی! درمانده و عاجز گوشهای مینشینی و میگذاری دلت تا میتواند خودش را به در و دیوار بکوبد …
خیلی حرفها را نمیشود هیچ وقت گفت… خیلی حرفها برای نگفته شدن هستند… برای اینکه دلت یاد بگیرد جایی برای حرفهای “هرگز” پیدا کند!
دیدگاهها : 8 Comments »
برچسبها: نگفتن, کلمات, تنهایی, دلتنگی, سکوت
دستهها : روزمرگی ها
حضور
11 02 2009دیدگاهها : 4 Comments »
برچسبها: مهر, آفتاب, حضور, دوست داشتن, رنگین کمان
دستهها : رنگی نوشت ها

