
حدود دو هفته پیش خیلی به هم ریخته بودم، هیچ اتفاق خاصی در زندگیم نیفتاده بود؛ هیچ مشکل خاصی هم نداشتم، اما حالم اصلا خوب نبود. بی خود و بی جهت دلشوره داشتم، عصبی شده بودم و بی حوصله! هیچ کس از من توقع نداشت که بدخلقی کنم، برای همه عجیب و ناشناخته شده بودم، هم توی خانه و هم دانشکده. آنقدر وضع به هم ریخته بود که هرکس مرا می دید فوری می فهمید که خودم نیستم!! شاید برای اینکه همیشه لبخند می زدم و مهربان بودم و تندی کردن راه نداشت در رفتارم… اما به یکباره انگار همه چیز تغییر کرده بود.
هرچه کنکاش می کردم در روزمرگی هایم دلیلی نمی یافتم برای این همه آشفتگی و کج خلقی، حتی خواب شبانه ام هم به هم ریخته بود. تنها چیزی که به ذهنم می رسید این بود که فشار درس و پروژه ها و کار و در نتیجه دور شدنم از نقاشی و مطالعه و صحبت با دوستان و گپ زدنهای خانوادگی بتواند توجیهی برای این بهم ریختگی ها باشد. اما منطقی نبود. من درشرایطی به مراتب سخت تر از اینها هم قرار گرفته بودم و کار کرده بودم و جان سالم به در بودم!!! حالا چه شده بود که داشتم رسما از پا در می آمدم؟؟؟؟
هیچ جوابی نبود و حقیقتش فرصتی هم برای فکر کردن وجود نداشت

از امیر آباد تا انقلاب
تا اینکه پیاده روی های روزانه ام را شروع کردم.
سعی می کردم هر روز زمانی را به خودم اختصاص دهم، تنها برای خودم. بعد از کلاس، راه می افتادم و فاصله دانشکده تا انقلاب را با قدمهایی آرام طی میکردم و به صدای فکر خودم گوش می سپردم.
تازه فهمیدم این مدت چه ظلمی کرده بودم در حق خودم، شاید 1 ماه می شد که «فکر» نکرده بودم!! یعنی نتوانسته بودم به صدای این فکرها در آرامش گوش دهم. آنقدر شلوغ شده بود روز و شبم و آنقدر درگیر هزار و یک کار مختلف شده بودم که خودم را فراموش کرده بودم. آنوقت این فکرها شبانه هجوم می آوردند و نمی گذاشتند بخوابم، تمرکزم را می گرفتند و آنقدر هم آشفته و درهم می آمدند و می رفتند که نمی فهمیدم چه هستند و چه می خواهند!!
سعی کردم گوش بسپارم به همه صداها، به درگیریهای دلم با عقلم، به ایده ها و برنامه ها و آرزوهایش، به تحلیل هایی که از اتفاقات مختلف می کرد، حتی به یاد آوری خاطراتی قدیمی و تلخ. اجازه دادم اشکهایم جاری شوند گاه به گاه، خنده هایم رها شوند. دلگیری ها و آشفتگی ها رابا هر قدم حل و فصل می کردم!
چند روز اول خیلی سخت بود، هزار چیز مختلف همزمان هجوم می آوردند به ذهنم، مثل بمبارانی از شهاب سنگ که بریزد بر سطح سیارکی. حوصله هیچ چیز نداشتم، منی که حتی عاشق بوی کتاب هستم، دلم نمیخواست چیزی بخرم، توی هیچ کتاب فروشی ای پا نمی گذاشتم . حتی کتابسرای نیک که همیشه عادت داشتم حدالقل نیم ساعتی میان قفسه های مختلفش بچرخم و با فروشنده اش در مورد کتابهای جدید گپی بزنیم. حوصله آنجا را هم نداشتم!! راه می رفتم، بی هیچ هدفی، قدمها مرا می کشاندند، ساعتها بی وقفه راه می رفتم…
بعد کم کم، فکر ها منظم شدند، آرامشی نسبی حاکم شد بر زندگیم، انگار رنگ تازه ای زده باشم بر بوم این لحظه ها، بوی رنگ تازه می پیچید، صدای کشیده شدن قلم موی فکر های نو، صدای تراشیده شدن مداد رنگی های قدیمی و زبری آشنا و دوست داشتنی بوم…
حالا خیلی خوبم، افکارم دوباره منظم شده و برنامه ام افتاده روی روال، گرچه هنوز تلنگری کوچک در خود فرو می بردم، اما به همان نسبت – شاید هم بیشتر- شادابی رنگها و عکسها و خنده ها سرحالم می آورد. دوباره شروع کرده ام به ترجمه و کتاب خواندن و حتی درس خواندن و لذت بردن از لحظه ها!
خلاصه اینکه توصیه مداد رنگیانه این پست میشود این : در سخت ترین شرایط هم برای خودتان وقت بگذارید. شده از فرصت نهار و خوابتان بزنید، اما برای فکر کردن، به خودتان فرصتی بدهید. به صدای فکرهایتان گوش بدهید و بگذارید آزاد شوند. این کار به افزایش بازده کاری و درسی تان کمک چشمگیری می کند! خلاصه اینکه این بلایی که من سر خودم آوردم، شما سر خودتان نیاورید !!!
پ.ن: در این میان، توصیه های یک دوست خیلی خوب هم کمک بسیار بزرگی بود. نه تنها توصیه ها، بلکه همان دقایق اندکی که به درد دل می گذشت. درک مشترکی که داشتیم از شرایط هم، کمکم می کرد که آرامتر شوم. یک تشکر بزرگ بدهکارم به او و لطف و بزرگواریش.